آن هنگام که دوست داری دلی را مالک شوی رهایش کن
پرنده در قفس .... زیبا نمی خواند
گرچه برایت تمام لحظه ها رانغمه خوانی کند
..بگذار برود
تمام افق ها را بگردد و آواز سر دهد .صبور باش و رهایش کن
گفته اند : اگر از آن تو باشد باز می گردد و اگرنباشد
یادت باشد قفس ،آفریننده ی عشق نیست..
ادامه مطلب
روزهایم را یکی یکی میگذرانم
میگذرانم که فقط گذشته باشد
میگذرانم که گذشته باشد
ولی میدانم که بعدها به زود گذشتن روزهایم و بیهورده گذشتنش حسرت میخورم
ولی حال این روزهایم این گونه است که دوست دارم بگذرد هرچند بیهوده
حال این روزهایم خوب نیست...
تو حال این روزگارم را خوب کن خدای مهربانم...
یک دسته از ادم ها هستند که ترازویشان را توی دوستی در حال تعادل قرار داده اند.
بی کوچکترین خطایی...رباتی می شوند با برنامه ای عینا شبیه به خودت
و هیچ تلاش و خلاقیتی فراتر از این برنامه انجام نمی شود.
اس ام اس بزنی. اس ام اس می زنند.
زنگ بزنی. زنگ می زنند.
میس کال بیندازی. میس کال میندازند.
نامه بنویسی. نامه می نویسند.
بگویی :دوستت دارم. می گویند: دوستت دارم.
دعوا کنی. دعوا می کنند.
قهر کنی. قهر می کنند.
هدیه بدهی. هدیه می دهند.
خوشحال باشی. انرژی می دهند.
غمگین باشی. غمگینترت می کنند.
جواب میس کال ندهی. جواب میس کالت را نمی دهند.
برایشان لایک و کامنت بگذاری. برایت لایک و کامنت می گذارند...
بعد یک جا چشم هایت را باز می کنی و می بینی بیشتر تو بودی
که برای حفظ رابطه تلاش کرده بودی و طرف مقابلت تنها آینه ای در برابر تو بود.
تو که خسته شوی. تو که کم انرژی شوی.
تو که برای چند لحظه خودت را پشت اتفاقی پنهان کنی.
تو که از اتفاق کوچک یا بزرگی دلخور شوی.
تو که شلوغ شوی. می بینی آدم ها نیستند. رفته اند.
شاید رفته اند تا ربات یکی دیگر شوند
بیایید ما چنین دوستی نباشیم...

مَردُم به موجودی گفته میشه که از بدو تولد همراهیت میکنه و تا روز مرگت مجبوری که برای اون زندگی کنی.
کجا میری؟ چند سالته؟ بابات چیکارس؟ ناهار چی خوردی؟ چرا حالت خوب نیست؟ چرا میخندی؟ چرا ساکتی؟ چرا نیستی؟ چرا اومدی؟ چرا اینطوری نوشتی؟ عاشق شدی؟ چرا اونطوری نوشتی؟ فارغ شدی؟ چرا چشات قرمزه؟ حشیش کشیدی؟ چرا لاغر شدی؟ شکست عاطفی خوردی؟ چرا چاق شدی؟ زندگی بهت ساخته؟
و چراهای بسیاری که تا جوابش رو بدست نیاره دست از سرت ور نمیداره.
مَردُم ذاتا قاضی به دنیا میاد.
بدون ِ اینکه خودت خبر داشته باشی، جلسه دادگاه برات تشکیل میده،
روت قضاوت میکنه،
حکم برات صادر میکنه و در نهایت محکوم میشی.
مَردُم قابلیت اینو داره که همه جا باشه، هرجا بری میتونی ببینیش، حتی تو خواب.
اما مَردُم همیشه از یه چیزی میترسه،
از اینکه تو بهش بی توجهی کنی، محلش نذاری، حرفاش رو نشنوی و کاراش رو نبینی.
پس دستت رو بذار رو گوشت، چشمات رو ببند و بی توجه بهش از کنارش عبور کن و مشغول کار خودت شو.
ادامه مطلب
بیان این عیوب نه از جهت به رخ کشیدن آنها بلکه به منظور شناخت آنهاست
روشن است تا درد را نشناسیم به فکر درمان آن نیستیم...
ادامه مطلب
در زندگی بعدی من میخواهم در جهت معکوس زندگی کنم !
با مردن شروع میکنی و میبینی که همه چیز خیلی عجیب است...
سپس بیدار میشوی و میبینی که در خانه سالمندان هستی!
به قول معروف راست برو تو ادامه
ادامه مطلب
حاصل عشق مترسك به كلاغ،مرگ یك مزرعه است.
................................................................
بر سر مزرعه ی سبز فلک ، باغبانی به مترسک می گفت
: دل تو چوبین است و ندانست که زخم زبان ، دل چوب هم می شکند .

که وقتی واسه کلاغای دلت تکراری شدن عوضشون کنی
پس یه کم در مورد آدما منصف باش
تا مترسک یکی دیگه نشی …
ادامه رو حتما بخونین ...جملات هم بهش اضافه میشه
ادامه مطلب

چه شیطونی هایی می کردیم یادش به خیر یاد کودکی…….و همه بچه های اون موقع…. یاد اون روزا بخیر.......
*دوستان هرکی خاطره باحال داره از دوران کودکیش واسم کامنت بزاره*
برو ادامه

شاید دوای دیوانگی ها و پریشان حالی های من نظرات شما باشد..!
ادامه مطلب
|
قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم. قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی. ناخنهای مصنوعی، دندانهای مصنوعی، خندههای مصنوعی، آوازهای مصنوعی، دغدغههای مصنوعی. هر چه فكر میکنم میبینم قرار نبوده ما اینچنین با بغل دستیهایمان در رقابتهای تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم بهتر هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟ قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاهها و مدرکهای ما رد بشود … باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند… قرار نبوده این همه در محاصرهی سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا، قرار نبوده این تعداد میز و صندلیِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بیشک این همه کامپیوتر و پشتهای غوزکردهی آدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده؛ تا به حال بیل زدهاید؟ باغچه هرس کردهاید؟ آلبالو و انار چیدهاید؟… کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفتهاید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست… این چشمها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر، برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشدهاند. قرار نبوده خروسها دیگر به هیچکار نیایند و ساعتهای دیجیتال بهجایشان صبحخوانی کنند. آواز جیرجیرکهای شبنشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ما تا قرص خواب لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود. من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همهی دار و ندار زندگیمان، همهی دغدغهی زنده بودنمان. قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد. قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی سال بگذرد از عمرمان و یک شب هم زیر طاق ستارهها نخوابیده باشیم. قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا علیه خورشید عالمتاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم. قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یکبار هم بیواسطهی کفش لاستیکی/چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد. قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانهی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم. چیز زیادی از زندگی نمیدانم، اما همینقدر میدانم که اینهمه “قرار نبوده”ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگیمان را آشفته و سردرگم کرده…آنقدر که فقط میدانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سردر نمیآوریم چرا. |
بس شنیدم داستان بی کسی،،،بس شنیدم قصه ی دلواپسی،،،قصه ی
عشق از زبان هرکسی،گفتند از نی حکایت ها بسی،حال بشنو از من این
افسانه را،،داستان این دل دیووانه را ...
شاید دوای دیوانگی ها و پریشان حالی های من نظرات شما باشد..!
ادامه مطلب
به حباب نگران لب یک رود قسم..و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت..
غصه هم خواهد رفت آن چنانی که فقط خاطره ای خواهند ماند....لحظه ها
عریانند..به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان.هرگز تو به آیینه نه آیینه به تو
خیره شدست.تو اگر لبخند زنی آن هم به تو لبخند میزند..اگر بغض کنی.
گاهی مثل باران باید بارید..گاهی نرم و گاهی تند و گاهی خیس باید کرد.
گلبرگ های زیبای برون را وگاهی باید شکست.شاخه های زاید خشکیده
را.تا سبز شوند جوانه ها و بخوانند.ترانه عاشقی را زیر قطرات نم نم باران
و گاهی مثل باران باید بخشید ترانه زندگی را تا عاشقی کنند پروانه ها
شاید دوای دیوانگی ها و پریشان حالی های من نظرات شما باشد..!
خدانگهدار
ای مظلوم ترین فصلها!!ما را ببخش!!سرمایت را دیدیم پاکی و سپیدیت را نه...
دلگیری میدانم..یکرنگیت را ارج ننهادیم.غرق چندرنگی بهار شدیم ماانسانها
همینیم یکرنگها را دوست نداریم... مبهوت و غرق رنگها ی ما را ببخش!!
ندانستیم آبرنگ،،نقاشی بهاررا از قطرات برف و باران تو توان کشیدن
دارد..مارا ببخش!عطر گل یخ راکه عطر آگین وجود توست فراموش
کردیم خدانگهدار فصل تنهای من..میدانم سال دیگر می آیی
بعد از اشک ریزان پاییز... به پیشواز نه عیدی داری و نه
عیدانه ای..ما را ببخش!! که ندانستیم اگر هیزمی
روشن میکند گرمایی را در خانه مان، این گرما
مدیون حضور توست،آدم برفی مهربان باتو
معنا می گیرد،آغوش گرم، با تو تصویر
میشود..ما را ببخش و خدانگهدار
مظلوم ترین فصلها
زمستان...
سال نو مبارک
با آرزوی 12ماہ شادی ، 52 ھفته خندہ ، 365 روز سلامتی
8760 ساعت عشق ، 525600 دقیقه برکت ، 315300 ثانیه دوستی

سوتانی قه لای خه فه تت به سكلی ئاوری ئه م شه و/
بلیسه ی شه وقی ئامانجت به تیشكی ئاوری ئه م شه و/
ده ك بخوینی مه لی شای دلت دایم/
هه ر له سه ره تای به یانی هه تابه شه و/
نوروز له خوت وبنه ماله ی به ریزت شاباش ده كه م
شاید دوای دیوانگی ها و پریشان حالی های من نظرات شما باشد..!
کاش میشد لحظه ای پرواز کرد..حرف های تازه را آغاز کرد..کاش میشد
خالی از تشویش بود..برگه سبزی تحفه درویش بود..کاش تا دل میگرفت
و می شکست..عشق می آمد کنارش می نشست.....کاش با هر دل
دلی پیوند داشت..هر نگاهی یک سبد لبخند داشت..کاش این لبخندها
پایان نداشت..سفره ها تشویش آب و نان نداشت...کاش میشد ناز را
دزدید و برد..بوسه را با غنچه هایش چید و برد....کاش دیواری میان ما
نبود..بلکه میشد آنطرف تر راسرود..کاش من هم یک قناری میشدم..
درتب آواز جاری میشدم..بال در بال کبوتر میزدم..آنطرف ترها کمی سر
میزدم....با پرستوهاغزل خوان میشدم،،.پشت هر آواز پنهان میشدم.
کاش همرنگ تبسم میشدم درمیان خنده ها گم میشدم..آی مردم من
غریب ستانیم.امتداد لحظه ای بارانیم.شهر من آنسو تر از پرواز هاست
درحریم آبی افسانه هاست..شهر من بوی تغزل میدهد..هرکه می آید
به او گل میدهد.دشت های سبز وسعت های ناب...نسترن. نسرین.،
شقایق آفتاب.باز این اطراف حالم را گرفت لحظه ی پرواز حالم را گرفت..
می روم آنسو تو را پیدا کنم.در دل آینه جای وا کنم.............

شاید دوای دیوانگی ها و پریشان حالی های من نظرات شما باشد..!
.: Weblog Themes By Pichak :.
تبلیغات 













