تبلیغات
یک دیوونه - داستان فقر...
یک دیوونه
دیده را فایده ان است که دلبر بیند/// ور نبیند چه بود فایده بینای را ؟

داستان 1

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند..

ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :
بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی
مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،آب دهانش را قورت دادخواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت

برگه مجتبی ، دست به دست بین معلم ها می گشت اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود

امتحان ریاضی ثلث اول :
سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید..
جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما
سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟
جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانهکه بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند
سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟
جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم، بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست
معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد..

سئوال : نامساوی را تعریف کنید
جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران ،
اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که نباشد
سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟
جواب : همان خاصیت پول داری است آقا ،که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی
سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟
جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد.....

برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ، که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود...
معلم ریاضی ، ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت
مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ، برگشت با صدای لرزانش فریاد زد
آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟
بعد عقب عقب رفت ، در حیاط را بوسید
و پشت در گم شد...

////////////////////////////////////////

داستان 2

غذای سگ

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت :

 ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش

همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت : چی مِخی نِنه ؟

 پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت : هَمی ره گُوشت بده نِنه !

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت :

 پُونصَد تُومَن فَقَط آشغال گوشت مِشِه نِنه بُدُم ؟

 پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه ...

 قصاب آشغال گوشت های اون جوون رو میکند میذاشت برای پیرزن

اون جوونی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی میکرد گفت :

 اینارو واسه سگت میخوای مادر ؟ پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت : سَگ ؟ جوون گفت اّره

 سگ من این فیله هارو هم با ناز میخوره سگ شما چجوری اینارو میخوره ؟

 پیرزن گفت : مُخُوره دیگه نِنه شیکم گوشنه سَنگم مُخُوره

جوون گفت نژادش چیه مادر ؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه

ایناره بره بچه هام ماخام اّبگوشت بار بیذارم !

جوونه رنگش عوض شد

یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشتای پیرزن

 پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی ؟

جوون گفت چرا ! پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه

بعد گوشت فیله رو گذاشت اونطرف و آشغال گوشتاش رو برداشت و رفت...

 قصابه شروع کرد به وراجی که خوبی به این جماعت نیومده آقا

و از این خزعبلات و من همینجور مات مونده بودم !!

 




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1391/09/19 توسط یک دیوونه
نمایش نظرات 1 تا 30